صبح که از خواب پا شدم،تصمیم گرفتم که خوب باشم! که هر چی فکر منفیه از خودم دور کنم ... خیلی تلاش کردم .

انگاری رفتن به مدرسه یه کم برام سخت بود، اما یه عشق درونی هم بود که من رو می کشید به سمتش .

رفتم کلاس دوم ریاضی. بچه ها تا تونستن از دبیر ریاضی شون برام حرف زدن . همون خانم بی احساسی که می گفت تابه حال قلبش از عشق نتپیده!

گفتن بهمون توهین می کنه و سرکوفت می زنه و ...

خیلی باهاشون حرف زدم . گفتم هر کسی محبتش رو یک جور نشون میده . شما این طوری فکر می کنید و ....بهم گفتن که ما با شما راحتیم و می تونیم به راحتی باهاتون حرف بزنیم، اما با ایشون نمیشه و ...

زنگ دوم، روشنک من رو تا کلاس دوما رسوند . دم در یه چیزی گفت که منم یه چیزی گفتم و ییهو اشک تو چشمام حلقه بست! شروع کرد به جک گفتن و خندوندن من ... و رفتم کلاس ...

زنگ که خورد، دیدم از بیرون صدای دست میاد! کسی اجازه ی ورود گرفت و ناگهان روشنک و کل کلاسشون ریختن داخل کلاس . همه شون بودن و هی بغلم می کردن و هی دست می زدن و برا دل خودشون می رقصیدن! شایدم برای دل من ... پری بغلم کرد و ماچم کرد! تعجب کردم . اون قدر این دختر محکم و جدیه که اصلاً بهش نمیاد! گفتم : از تو بعیده! گفت : می دونم! ولی دوستت دارم .

تا دم در دفتر اومدن و بهم پیشنهاد دادن که وقتی می خوان قایم باشک بازی کنن، برم نگاشون کنم! که البته من نرفتم یقیناً!!!!

زنگ سوم، دیگه بداخلاق شده بودم . می دیدم که شمیسا یه جورایی ترسیده . اما به روی خودم نیاوردم . بعد از امتحان که فاطمه و شمیسا اول از همه برگه هاشون رو دادن و من تصحیح کردم، شمیسا کنارم موند و در تصحیح بقیه ی برگه ها کمکم می کرد و هی سربه سرم میذاشت ...

زنگ چهارم، بهتر بودم . کمی بهتر ... تموم زنگ تفریحا شهناز برام حرف زد . تمامش رو ...

دلم نمی خواست بیام خونه! اصلاً! تو راه خونه، حواسم هیچ به رانندگیم نبود . فقط گاز می دادم و می یومدم! تازه به نتایجی رسیدم! به این که چرا این همه دلگیرم و دلتنگ ؟ چرا این همه ناراحتم ؟ تازه جوابش رو پیدا کردم!!!!!

من اعتماد به نفسم رو از دست دادم! اونم به خاطر دخالت های بیجای اطرافیانم که از روی دلسوزیه! دیگه خسته شدم از این که خواهرم زنگ بزنه و بگه : به من مربوط نیستا! قصد دخالت ندارما! اما این کار رو انجام بده!

خسته ام از این که یکی سرم غر بزنه و هی اخم و تخم کنه . سر هیچ و پوچ.

خسته ام از این که حتی اجازه ی لذت بردن از زندگی خودم رو، که حقمه، که مال خودمه رو ندارم ...

خسته شدم از این که هی نصیحت بشنوم و هیچی نگم ...

خسته شدم از این که هی برام تصمیم بگیرن ...

خسته شدم که حتی نتونم ....

من اعتماد به نفسم رو به خاطر محبت های خانواده ام از دست دادم! واقعاً نمی دونم باید چیکار کنم! واقعاً نمی دونم . من دوستشون دارم . شدید . و بدبختی این جاست که دلم نمیخواد که ناراحتشون کنم در نتیجه خودم دارم از بین میرم ...

تو رو خدا یه راهکار بهم بدین! یه راه حل .. یه فرمول که به جواب برسه ...