مشاوره ...
سلام علیک که کردم، گفت : چی شده ؟ میزون نیستید انگاری ؟
گفتم : نه!
وقتی همه رفتن و فقط من موندم و خواهرم و آقای روانشناس، با هم حرف زدیم! حدود یک ساعت . حرف هایی که خودم می دونستم اما انگار باید از یکی دیگه می شنیدم تا باورم بشه .
آقای روانشناس هیچ کدوم از حس هام رو، هیچ کدوم از نگرانی هام رو الکی ندونست . بهم نگفت که دارم اشتباه می کنم . تاییدم کرد . به شدت !!! و ازم خواست که به هر کاری که بهم انرژی میده و لذت، ادامه بدم .
بهم گفت که : باید در لحظه زندگی کنم . گفت که لازمه که بچگی کنم گاهی وقتا . برام سفر تجویز کرد و ...
وقتی بهش گفتم که چه آرام بخشایی مصرف می کنم و هنوزم اضطراب دارم، تعجب کرد .
خواهرم بهش گفت که : من فکر می کنم که خواهرم حسش اینه که چون ازدواج نکرده، تنهاست . فکر می کنه که خیلی وقت ها یه مرد می تونه براش پشتوانه ی مالی باشه حداقل . می تونه تنهاییش رو پر کنه و ...
وقتی گفتم که نه این طور نیست و من اصلاً از زندگی که دارم ناراضی نیستم و این رو قبول کردم، آقای روانشناس هم تایید کرد .
اون بغض کال لعنتی مدام تبدیل به باران می شد و در حالی که آبروم رو می برد، اما آرومم می کرد . انگاری گاهی وقتا به جای حرف زدن فقط باید اشک بریزی .
آقای روانشناس از خودش برام گفت، از مشکلاتی که براش پیش اومده و اون مجبور شده از زیر صفر دوباره زندگیش رو بسازه و به شدت هم امید داره که آینده حتماً از آن اونه . بهم گفت که باید این طور فکر کنم . بهم گفت که درس بخونم، اون ارتباطاتی رو که دلم می خواد برقرار کنم، این که بعد چی پیش میاد مهم نیست . مهم اینه که الان از این حسی که دارم لذت ببرم . بهم گفت که قرار نیست همه درکم کنن . قرار نیست همه قبولم کنن . من باید بیخیال باشم . باید با یه لبخند از کنار حرف ها بگذرم . بهم گفت که باید قبول کنم که قرار نیست مهر تایید همه رو تو زندگیم داشته باشم . باید کاری رو انجام بدم که خودم می خوام .
بهم گفت که می تونم هر وقتی که خواستم باهاش صحبت کنم . یه حس آرامش یعد از طوفان بهم داد . یه حس خوب که وقتی اومدم خونه، انگار از این رو به اون رو شده بودم . می خندیدم، لبخند می زدم ... حس این که یکی هست که درک کنه که دقیقاً من چی میگم . یکی که بدون این که من حرف بزنم، خودش متوجه میشه و فکرم رو میگه و من با اشک و بغض و تکون دادن سر، تاییدش می کنم ...
نمیگم اون حس خوب نیست . نمیگم همش همون چند دقیقه بوده، یا یک روز ... اما دوباره از صبح زود که از خواب پاشدم، یه اضطراب کشنده، اسیرم کرده .
خیلی حساس شدم . نه! بهتره بگم که حساس تر شدم . کوچک ترین حرفی دلم رو به درد میاره و اشکم رو لبریز می کنه . کوچک ترین نگاه تلخی . کوچک ترین ...
الکی می خندم! بعد بلافاصله میرم تو اتاق و اشک می ریزم! الان دیدم که دارم خفه میشم، به این جا پناه آوردم .
من دلم نمی خواد کسی رو غمگین کنم اونم تو این روزایی که می دونم همه چه قدر مشکل تو زندگیشون دارن، به همین دلیل کمتر سر می زنم . چیزی نمی نویسم، چون حتی از نگاهمم دلتنگی و اضطراب می باره، چه برسه از نوشته هام .
می ترسم! شاید اگر بگم از چی، خنده تون بگیره! اما می ترسم ناگهان در این روزهایی که این قدر فشار بهم وارد میشه، ناگهان دل ببندم به کسی که نباید ... مثل اون بار ... واااااااااای نه! من تحمل تجربه های اون چنینی رو دیگر ندارم .... برام دعا کنید لطفاً . دعا کنید که دوباره به آرامش برسم .
خوابم به شدت کم شده . روزها که نمی خوابم . شب ها به شدت دیر می خوابم و صبح های زود هم بیدار میشم . گاهی وقتا از شدت خستگی چشام میان روی هم، اما نمی تونم بخوابم ...